مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
153
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
جمرقان گفت : آن خداى بزرگ در كجاست تا من او را پرستش كنم ؟ غريب گفت : اى كمخرد ، بدان كه خدا را نام ، اللّه است و اوست كه زمين و آسمان آفريده و درختان و گياهان رويانيده و وحشيان و پرندگان را روزى ميدهد و از ديدهها پنهانست . همه چيز را مىبيند . ولى خود ، ديده نمىشود . جمرقان چون سخن غريب بشنيد ، روزنهاى دلش گشوده شد و گفت : اى ملك ، چه گويم تا مسلمان شوم ؟ غريب گفت : بگو لا إله الا اللّه . جمرقان ، زبان بشهادت بگشود و شرف اسلام دريافت . ملك غريب گفت بند ازو برداشتند . آنگاه جمرقان در پيش غريب ، زمين ببوسيد . در آن حال ، گردى برخاست كه جهان تاريك شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهل و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، در آن حال ، گردى برخاست . غريب گفت : اى سهيم ، خبر اين گرد به من آور . سهيم چون پرندگان برفت و خبر باز آورده ، گفت : اى ملك زمان ، اين گرد از قبيلهء جمرقانست . ملك غريب گفت : اى جمرقان ، سوار شو و بايشان ملاقات كن و اسلام بر ايشان عرضه دار . اگر ترا اطاعت كنند ، جان در خواهند برد . و گرنه شمشير بر ايشان بنهيم . درحال ، جمرقان سوار گشت و قوم خود را ملاقات كرده ، بانگ بر ايشان زد . ايشان امير خويشتن بشناختند و از اسبان فرود آمده ، پياده استقبال كردند و بسلامت او فرحناك شدند . جمرقان گفت : هركس مرا اطاعت كند ، نجات يابد و هركس مخالفت كند ، به اين شمشير ، دو نيمهاش كنم . همه گفتند : اى امير ، بهرچه خواهى ، ما را بفرما . كه فرمان ترا مخالفت نكنيم . جمرقان گفت : بگوئيد لا إله الا اللّه ابراهيم خليل اللّه . ايشان گفتند : اى امير ، تو كجا و اين سخن كجا ؟ جمرقان ، ماجراى خود را حديث كرد و بايشان گفت : اى قوم ، ميدانيد كه من در ميدان جنگ با همهء شما برابرم . ولى يك تن مرا دستگير كرد .